على اكبر دهخدا
1290
امثال و حكم ( فارسى )
در صفت معشوقه در حمام . تشنه را خود شغل چبود در جهان * گرد پاى حوض گشتن جاودان . مولوى . شمس بىنور و خواجهء بىاصل * چند از اين دفع گرم و وعدهء سرد . از سر جوى عشوه آب به بند * بيش از اين گرد پاى حوض مگرد . تا مرا در ميان تابستان * مر تو را پوستين نبايد كرد . انورى . گردد چه از طراوت ريحان كم گر خنفسا ببويد ريحان را . قاآنى . گردد خرم و پدرام ملك از عدل و كشت از نم شها تا بر زبان خلق باشد اين مثل جارى * كه . . . نم عدل تو بر كشت اميد آنكسان بادا * كه ملكت از دعاشان شد قوى بنياد و مستحكم . ) سوزنى . رجوع به : اسكندر روميرا . . . ، شود . گرد دريا و رود جيحون گرد ماهى از تابه صيد نتوان كرد . سنائى . نظير : پى شير مردانت بايد گرفتن * مرو چون سگان از پى پاسبانى . رجوع به : سفر مربى مرد است . . . ، و رجوع به : ز ترسنده مردم . . . ، شود . گردد كده ويران چو كديور دو شود دل بيش كشد رنج چو دلبر دو شود . * سر گردد رنجور چه افسر دو شود مستى آرد باده چو ساغر دو شود . . . ) مسعود سعد . گر در آبى نخل يا عرجون نمود جز ز عكس نخلهء بيرون نبود در تك آب ار ببينى صورتى عكس بيرون باشد آن نقش اى فتى ليك تا آب از قذر خالى شدن تنقيه شرط است در جوى بدن تا نماند تيرگى و خس در او تا امين گردد نمايد عكس رو . مولوى . گرد ران با گردن است . تمثل : دردا و حسرتا كه مرا چرخ دزدوار * بىآلت و سلاح بزد راه كاروان چون دولتى نمود مرا محنتى فزود * بىگردن اى شگفت نبوده است گرد ران . رودكى « 1 » تا خيال آن بت قصاب در چشم من است * زين سبب چشمم هميشه همچو داسش روشن است . تا بديدم دامنش پر خونست چشم من وز اشك * بر گريبان دارم آنچ آن ماهرا بر دامن است با من از روى طبيعت گر نياميزد رواست * از براى آنكه من در آب و او در روغنست گر زبان با من ندارد چرب هم نبود عجب * كانچه او را در زبان بايست در پيراهنست جان آرامش همى بخشد جهانيرا بلطف * گرچه كارش همچو گردون كشتنست و بستنست . . .
--> ( 1 ) اين شعر با مختصر تصحيفى بمسعود سعد هم منسوب است .